کانال تلگرام ایران جیب

تخريب بازار تاریخی تهران بعد از حمله موشكی


کد خبر : ۱۴۲۴۲۸یکشنبه، ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۷:۵۴:۳۷۶۷۴۵ بازدید

خروجی شرقی ايستگاه متروی «پانزده خرداد» را با نوار زردرنگ مسدود كرده‌اند. نگهبان مترو میگويد خروجی شرقی با حمله موشكی شامگاه ...
تخريب بازار تاریخی تهران بعد از حمله موشكیتخريب بازار تاریخی تهران بعد از حمله موشكی

خروجي شرقي ايستگاه متروي «پانزده خرداد» را با نوار زردرنگ مسدود كرده‌اند. نگهبان مترو مي‌گويد خروجي شرقي با حمله موشكي شامگاه يكشنبه به محدوده بازار بزرگ، منهدم شده است.

بعد از ظهر پنجشنبه، 4 روز بعد از حمله موشكي به بافت تاريخي بازار، از آخرين پله خروجي غربي ايستگاه متروي 15 خرداد، آثار انفجار و ويراني و آوار معلوم است. درگاه خروجي غربي، تا سركلانتري هفتم كمتر از 20 قدم فاصله دارد ولي ديگر اثري از ساختمان سركلانتري و پاسگاه پليس نيست و آواري از سنگ و آجر و آهن و شيشه و اتاق سوخته خودرو، روبروي حجره‌هاي بازار بزرگ خوابيده است. از همين خروجي غربي مي‌شود آثار حمله موشكي بر پيكر ساختمان 7 يا 8 طبقه قوه قضاييه را هم ديد. در بدنه اين ساختماني كه 500 متر بالاتر از سركلانتري بوده، اثري از شيشه و نما به جا نمانده و ساختمان، مثل صورت آبله‌رويي است پر از منفذهاي عميق سياه.

دو طبقه آخر ساختمان و واحدهاي انتهايي مشرف به ساختمان پليس و سركلانتري، طوري ويران شده كه ديگر ديوار پشت و جلويي ندارد و فقط بخشي از سقف روي شانه‌هاي لرزان بنا باقي مانده است. محدوده بازار بزرگ، از چهارراه گلوبندك تا خيابان ناصرخسرو و عودلاجان و صوراسرافيل و چهارراه سيروس و ميدان توپخانه، بافت تاريخي تهران است و بيش از 10 هزار پلاك در اين محدوده، در فهرست ميراث فرهنگي ثبت شده است. سركلانتري و پاسگاه پليس بازار، شامگاه يكشنبه 10 اسفند و حدود ساعت 9 و نيم شب با 4 موشك ويران شد. نگهبان محوطه بازار مي‌گويد در آن ساعت، هيچ كدام از حجره‌ها باز نبودند و بازار بزرگ به ‌طور كامل تعطيل بود ولي اصابت 4 موشك و موج انفجار و تركش‌هايش، فاصله ناصرخسرو تا چهارراه گلوبندك را تركاند. «تركيدن» اصطلاحي بود كه اين يك هفته خيلي شنيدم. مردم در توصيف بلايي كه حملات موشكي و بمباران به سر مناطق مسكوني و تجاري تهران آورده، مي‌گويند  «تركيد.» 

سقف و ديوار بيروني و پله‌هاي خروجي شرقي متروي پانزده خرداد، شكسته است. اتاقك نگهباني روبروي سركلانتري بازار را انگار با دست چلانده‌اند. ضايعات اتاقك و ريخت كج و معوجش، كمترين خسارت موج انفجار 4 موشك در اين محوطه تاريخي است. صاحب حجره روبروي سركلانتري كه تا شامگاه يكشنبه، جوراب وشال گردن و كلاه بافتني و زيور‌آلات مي‌فروخت و حالا، خرواري از اجناس خاك‌آلود و آغشته به خرده آوار روي دستش مانده كه بايد به سطل زباله سرازير كند، مي‌گويد كه حدود يك ساعت بعد از خبر انفجار بازار، وقتي سراسيمه خودش را به سبزه‌ميدان رساند، صحنه‌اي ديد بدتر از تصاوير خيالي جهنم. 

 «كركره تمام حجره‌ها كنده شده بود، كركره بعضي حجره‌ها، پرت شده بود داخل مغازه و هرچه بود رو له و خرد كرده بود. سقف مغازه‌ها ريخته بود. مامور آتش‌نشاني مشغول خاموش كردن آتيشي بود كه از آوار سركلانتري بلند مي‌شد. كل محوطه بوي دود و باروت و گوشت سوخته مي‌داد. تمام پياده‌رو، پر بود از تركش موشك و تيكه‌هاي درشت آجر و سنگ و شيشه و جنس حجره‌ها. كركره مغازه من از جا كنده شده بود و تمام جنسام پرت شده بود وسط پياده‌رو. ماموراي امنيتي به كسبه اطمينان مي‌دادن كه مراقب اجناسشون هستن و مي‌گفتن كه بايد هرچه زودتر محوطه رو ترك كنيم. هيچ كاري از دستمون بر نمي‌اومد. برگشتيم خونه. فردا صبح اومديم و كركره نو انداختيم و جنسامون رو از كف پياده‌رو كشيديم توي مغازه. جنسي كه سالم نمونده بود. همين آشغالايي كه مي‌بيني رو، از كف پياده رو جمع كرديم و ريختيم پشت كركره.» 

كيسه‌هاي پلاستيكي بزرگي كه جلوي حجره‌اش گذاشته، پر است از جوراب و شال‌گردن و كلاه بافتني‌هاي خاك گرفته و آلوده به خرده شيشه‌اي كه از فاصله دور، روي ساقه جوراب‌ها و لبه كلاه‌ها و ريشه شال‌گردن‌ها مي‌درخشد. وضع اين كاسب، خيلي بهتر از بقيه است. خشكبارفروش‌هاي سبزه‌ميدان، يكشنبه شب، وقتي يك ساعت بعد از انفجار به محوطه بازار رسيدند، پياده‌رو مغازه‌هاي‌شان، با پسته و بادام و آلو خشك و تخمه فرش شده بود. هنوز هم زمين پياده‌رو جلوي بعضي حجره‌ها، آغشته است به سرخي چسبناك تفاله گوجه برغاني‌هايي كه صبح دوشنبه 11 اسفند، سرتاس سرتاس از كف پياده‌روها به سطل زباله سرازير شد. بعد از ظهر پنجشنبه، يكي از آجيل‌فروش‌ها كه به سبزه‌ميدان نزديك‌تر و از آوار سركلانتري دورتر است، با شاگردش كف مغازه نشسته‌اند و بادام و پسته و تخمه و گردو را داخل غربال سيمي مي‌ريزند و مي‌تكانند كه خرده‌هاي آوار را سرند كنند. ‌جيل‌فروش مي‌گويد وضع خودش خيلي بد نيست و براي آن همسايه عطرفروشش دل مي‌سوزاند كه با موج انفجار حمله موشكي يكشنبه شب، تمام شيشه‌هاي عطرش تركيد و كف پياده‌روي جلوي مغازه‌اش، تا ظهر روز بعد بوي گلاب و الكل مي‌داد. 

 «اين بدبخت 5 ميليارد تومن سرمايه‌اش نابود شد. كي جواب زيانش رو ميده؟» 

كافه‌دار خيابان ناصرخسرو هم اين عطر فروش را مي‌شناخت. عصر پنجشنبه، همزمان كه براي من قهوه دم مي‌كرد، از آسمان سياه شده از دود انفجار و تكه‌هاي تركشي گفت كه توي پياده‌رو خيابان ناصر خسرو و جلوي مغازه‌اش پرتاب شده بود. مردي كه كنار كافه ايستاده بود و سيگار مي‌كشيد، علاوه بر تكه‌هاي آواري كه ديده بود، تصويرهاي ديگري داشت؛ تصويرهايي كه اين 4 شب بعد از انفجار، خواب را از چشمش دزديد. 

«من توي جنگ سوريه بودم. اونجا، خون و جنازه خيلي زياد ديدم. ولي اونا غريبه بودن. ايراني نبودن. اون شب، يكشنبه شب، سر گلوبندك بودم كه سركلانتري موشك خورد. پرت شدم گوشه پياده‌رو. وقتي از جا پا شدم، محوطه بازار اونقدر خاك و غبار بود كه چشمم هيچ جا رو نمي‌ديد. لابه‌لاي غبار رفتم سمت سركلانتري. من ديدم كه اين ساختمون با خاك يكسان شده بود. با مردم رفتيم براي نجات. اون موقع، غير از چند تا سرباز وظيفه و چند تا متهمي كه توي بازداشتگاه حبس بودن، هيچ كسي توي سركلانتري نبود. همه‌شون كشته شده بودن. من دو تا سرباز وظيفه رو از زير آوار بيرون كشيدم. يكي‌شون، دستش كنده شده بود و دورتر از تنش افتاده بود. هنوز زنده بود. با مردم كمك كرديم و رسونديمش به يه ماشين پرايدي كه توي گلوبندك وايساده بود. وقتي روي صندلي پرايد خوابونديمش، تموم كرد. نفر دوم، تموم كرده بود. وقتي جسدش رو از زير آوار بيرون آورديم، صدا شنيدم. گوشي تلفنش زنگ مي‌زد. گوشي رو از جيب شلوارش درآوردم. روي صفحه گوشي، نوشته بود مادر.» 

فاصله چهارراه گلوبندك تا تقاطع خيابان ناصرخسرو، كركره تمام حجره‌هاي ضلع جنوبي سبزه‌ميدان، نو و تميز است. اينها همان حجره‌هايي هستند كه يكشنبه شب، با موج انفجار موشك‌ها «تركيدند.»

تمام شيشه‌هاي بانك ملي شعبه بازار شكسته و حياط محصور جلوي بانك، پر است از تكه‌هاي آجر و تكه‌هاي بزرگ آسفالت و خرده‌هاي ريز و درشت سنگ و شيشه. نگهبان بانك ملي مي‌گويد كه همكارش كه در زمان انفجار، نگهباني مي‌داده، با موج انفجار به گوشه محوطه پرت شده و دستش شكسته و حالا در بيمارستان است. قشر ضخيمي از خاك زردرنگ، كف پياده‌رو و درز سنگفرش محوطه بازار را پوشانده و دو مرد كه روي صحن سبزه‌ميدان مشغول شطرنج هستند، مي‌گويند خدا بهشان رحم كرده كه نيم ساعت زودتر از انفجار، از گلوبندك دور شدند وگرنه حالا زنده نبودند. 

صاحب يكي از حجره‌هاي سبزه‌ميدان، نصاب شيشه آورده و مرد نصاب مي‌گويد كه بسته به وسعت و ضخامت شيشه، قيمت‌ها متفاوت است. هر كاسب اين تكه منهدم شده بازار، صبح روز دوشنبه، براي تعويض كركره‌ها، 80 الي 100 ميليون تومان پول داده آن هم در اين كسادي. كل بازار بزرگ، حتي حجره‌هاي داخل پس‌كوچه‌هاي بازار، همه تعطيلند. وقتي با كافه‌دار ناصرخسرو حرف مي‌زدم، يكي از رفقايش آمد براي خريد قهوه. مرد، مغازه پوشاك مردانه داشت در خيابان جمهوري كه ظهر پنجشنبه، بعد از 6 روز تعطيلي، مغازه‌اش را باز كرده بود و بعد از سه ساعت بيكاري و چون در اين سه ساعت، حتي يك نفر از پشت ويترينش رد نشده بود، دوباره كركره را پايين كشيده بود. مرد مي‌گفت براي روز 16 اسفند يك چك 150 ميليون توماني و براي روز 20 اسفند يك چك 220 ميليون توماني دارد. از مرد پرسيدم كه چرا از تهران نرفته؟ 

 «كجا بريم خانوم؟ رفيقم توي شمال خونه داره. كلي اصرار كرد كه بيا پيش ما. اگه برم، اين چك رو كي مي‌خواد پاس كنه؟ اصلا فرض كن كه برم شمال و رفيقم هم لطف كنه و يك شب من رو مهمون كنه ولي فردا شبش، خرج با منه. وقتي جيبم خاليه و بايد حساب هر قرون رو داشته باشم، چطور از تهران برم؟ پس همين جا مي‌مونم و حتي شده با ماشينم مسافركشي مي‌كنم كه بتونم طلب مردم رو بدم.» 

جوان سياهپوشي كه روبروي آوار سركلانتري نشسته بود، به آوار سركلانتري نگاه مي‌كرد و به دو، سه رهگذري كه براي كنجكاوي، راه‌شان را كج كرده بودند كه از جلوي آوار بگذرند و گردن بگردانند و ويرانه زشت را تماشا كنند. فكر كردم از حجره‌دارهاي بازار است كه گفت پليس است و همزمان، اسلحه‌اش را نشان داد كه به ديوار تكيه داده بود. وقتي اسلحه‌اش را نشان داد، پوتين‌هايش را هم نگاه كردم كه تاييدي بود بر پليس بودنش. جوان، نگهبان همين محوطه بود و 7 سال در همين سركلانتري خدمت كرده بود و يكشنبه شب، بعد از انفجار، از ميدان توپخانه تا بازار را دويد و خودش را به ويرانه‌اي كه شعله و دود از سرش بلند مي‌شد رساند و با كمك مردم، بالاتنه رفيقش را، تنها چيزي كه از رفيق چند ساله‌اش باقي مانده بود، از زير آوار پاسگاه بيرون كشيد. پليس سياهپوش كه عزادار رفيقش بود، جمله‌اش را نيمه كاره گذاشت و چشم‌هايش را برگرداند كه اشكش را نبينم. سرباز وظيفه‌اي كه كنارش ايستاده بود و پوست پرتقال را با انگشتانش مي‌شكافت، در تعريف تلخي جنگ در جوابم گفت: «تلخي جنگ يعني اينكه پاسگاهي كه 3 سال شام و ناهارت رو مي‌خوردي، حالا فقط يك تل خاك باشه پر از تيكه گوشت آدمايي كه نتونستيم از اين آوار نجاتشون بديم.» / اعتماد



اخبار مرتبط

دیدگاه ها

افزودن دیدگاه


  • نظرات غیر مرتبط با موضوع خبر منتشر نمی شوند.
  • نظرات حاوی توهین و افترا منتشر نمی‌شوند.
  • لطفاً نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید.
نام:
پست الکترونیک:
متن:

آخرین اخبار

پربازدیدترین اخبار هفته

پربحث ترین ها

سایر خبرها