خراسان نوشت: وضعیت کنونی کشور، منطقه و حتی جهان، دوباره به ما یادآوری میکند که جبهههای مختلف در عرصههای متفاوت به صورت یکپارچه عمل میکنند. دشمن مقابل ما، ما و کشورها و مرزهای دیگر را یکپارچه و یک جبهه مقابل برای خود میپندارد.
خیابانهای تهران، مرز جنوبی لبنان، سواحل ونزوئلا، عددهای کانال تلگرامی ارز، حمله سایبری گسترده، شبکه رسانهای سعودی-صهیونی-آلبانی، همه و همه یک جبهه هستند و به هم پیوسته فشار میآورند. مسئله آمریکا باقی ماندن در هژمون جهانی است برای همین به هر بخش از پازل جهانی که احتمال بدهد ممکن است این هژمون بودن را زیرسوال ببرد، حمله میکند. ابزار حمله متفاوت است اما هدف واحد، سرکوب خواهد بود.
آمریکا و رژیم صهیونی پس از جنگ ۱۲ روزه فهمیدهاند که نمیتوانند با حملات هوایی به هدف اصلی خودشان درباره ایران برسند. هدفی که در تجزیه یا جنگ داخلی ایران معنا پیدا میکند. طی جنگ تحمیلی، امید رژیم برای شورش و اغتشاش پس از حمله و ضربه به ارکان نظامی کشور هم به سرعت تبدیل به مسیری برعکس شد. پس با استفاده از این تجربه، یک برنامهریزی جدید و چندوجهی را علیه ایران به کار بسته است. برنامهای که در کنار اشتباهات عمیق تیم اقتصادی دولت توانست افزایش انفجاری قیمت ارز و طلا را موجب شود. اما اعتراض بهحق بازاریان و عامه مردم نمیتواند آنچه رژیم در جنگیدن ایرانیان باهم میخواهد را شامل شود. پس باید به سرعت تبدیل به اغتشاشاتی خشن همراه با پیوستی گسترده در رسانه شود. اتفاقی که در لحظه نگارش این متن چندان موفق نبوده و نتوانسته است مانند ۱۴۰۱ به شعلههای بزرگتر تبدیل شود. مسئله رژیم آن است که جمهوری اسلامی روی زمین درگیر اغتشاشگران شود تا آسمان به راحتی برای دشمن باز شود و پس از آغاز دور جدید جنگ، موشکی به سمت تلآویو پرتاب نشود.
اما اگر موضوع را صرفا در چارچوب ایران ببینیم، بازهم دچار تقلیلگرایی شدهایم. مسئله دشمن در این لحظه بیشتر از آنکه ایران باشد، حزبا... لبنان است. اما به خوبی میداند که در صورت حمله به جنوب لبنان، ممکن است ایران هم وارد درگیری شود. پس بخشی از مسئله امنیتی این روزها در کنار مسائل اقتصادی این است که ایران را آنچنان درگیر خود کند که اساسا امکان همراهی با جبهه مقاومت وجود نداشته باشد. البته ما در ایران باید فهم کنیم که جنوب لبنان بخشی از جبهه ایران در مقابل دشمن است. امری که سالها توسط بزرگان نظام بیان میشد و مردم در جنگ ۱۲ روزه آن را تجربه کردند. با تضعیف جبهه لبنان، دشمن راه را برای حمله به ایران باز دید. حالا هم برای حمله بعدی و بزرگتر، بهتر این است که پرونده لبنان را برای یک بار هم که شده تمام کند. پس جبهه لبنان و ایران امروز یکی شده. همانطور که آنها در زندگی ما موثر هستند، نبود اغتشاش و آرامش در ایران هم در زندگی آنها موثر است.
همینطور میتوان درباره ونزوئلا هم سخن گفت. حمله به ونزوئلا به این علت بود که آمریکا بتواند به حجمی از نفت برای امنیت انرژی آینده خودش و قیمت متعادل جهانی دست پیدا کند. سپس به سراغ ناوگان سایه ایران و روسیه بیاید و فشار جدیدی به هر دو کشور وارد کند. پس وضعیت ونزوئلا نیز مستقیما به ایران و امنیت خلیج فارس مرتبط است. فتح ونزوئلا توسط آمریکا و گنجاندن یک دولت غربگرا، ممکن است خطر بسته شدن تنگه هرمز دیگر ضرب قدیم را نداشته باشد.
با همین منطق، میتوان نسبت موضوع حمله سایبری بیسابقه در دوشنبه صبح با وضعیت عمومی جبهات علیه ایران را درک کرد. قیمت دلار و طلا تا حفظ امنیت عمومی شهرها، همه به هم متصل است. وضعیت اینستاگرام فارسی و تلاش برای به تعطیلی کشاندن همه چیز در آن فضا هم به همین وضعیت جبهات وابسته است. ما در یک دنیای تا بدین حد متصل و وابسته زندگی میکنیم. سادهاندیشی و تقلیلگرایی در این زمینه به تضعیف عمومی کشور منجر خواهد شد.
در این میان، توئیت جنایتکار بزرگ -دونالد ترامپ- در حمایت از اغتشاشات و سخن گفتن از «نجات دادن» چیزی جز نشانه شکست پروژه آشوب در ایران و نیاز مبرم عاملان آن به انرژی جدید نیست. والا همه میدانند که نجات دادن آمریکایی به معنای کشته شدن دهها هزار نفر است. هدف ترامپ هم چیزی جز تضعیف ایران تا سرحد لبنان شدن، نیست. او در دوره اولش به دنبال مستعمره کردن ایران بود و وقتی به دیوار مستحکم ایرانیان خورد، مسیرش را عوض کرد و شکل دیگری را پیگیری نمود. نتانیاهو هم در این مسیر به دنبال لیبی سازی ایران است. جنگ داخلی که بین تجزیه و درگیری همیشگی در رفت و برگشت باشد. اگرچه مشکلات اقتصادی زیاد و پرشمار هستند، اما این جماعت گرگ و وحشی حتما به فکر هیچ کدام از ما نخواهند بود.
روایت یک تقابل تاریخی
روایت تقابل جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده را اگر از سطح رویدادهای مقطعی خارج کنیم، به یک الگوی تاریخی منسجم میرسیم؛ الگویی که ریشه آن به کودتای سال ۱۳۳۲ بازمیگردد. کودتایی که با مداخله مستقیم ایالات متحده آمریکا علیه دولت ملی دکتر مصدق، نهتنها مسیر دموکراسی در ایران را مسدود کرد، بلکه منافع نفتی کشور را بار دیگر به کنسرسیومهای غربی بازگرداند. انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ این معادله را برهم زد و نفت را به حاکمیت ملی ایران بازگرداند؛ نقطهای که از نگاه واشنگتن، یک شکست راهبردی تلقی شد.
از همان روزهای نخست پس از انقلاب، از تلاش برای کودتای داخلی گرفته تا فشار سیاسی، تحریم، جنگ نیابتی و عملیات روانی، آمریکا همه ابزارهای ممکن را بهکار گرفت، اما هیچیک به تغییر ساختار سیاسی ایران منجر نشد. آنچه امروز دیده میشود، نه قدرتنمایی یک ابرقدرت مطمئن، بلکه نشانههای آشفتگی بازیگری است که جایگاه خود را در نظم در حال گذار جهانی در خطر میبیند.
سالها در ادبیات دانشگاهی از قدرت نرم و سرمایه اعتباری آمریکا سخن گفته میشد، اما رفتارهای اخیر از حمایت بیقیدوشرط از جنایات آشکار تا نقض مکرر حاکمیت کشورها این تصویر را فرسوده کرده است. اتکای واشنگتن به جریانهای بیاعتبار و گذشتهمحور، از جمله دلبستن به خاندان پهلوی، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، علامت فقدان گزینههای مؤثر در برابر واقعیت ایران امروز است؛ واقعیتی که نه با فشار فرومیریزد و نه با روایتسازی تحریف میشود.




